۱) هروز یک خاکروبه و جارو دستم میگیرم و شروع میکنم از اول تاااا آخر این ۷ سال آدمها و خاطره هاشان رو یکی یکی جارو میزنم بعد در مغزم را باز میکنم و میریزمشان دور.. اما روز بعد انگار نه انگار ٬ تمامشان سر جایشان هستند !!! یکی بیاید دست این خاطره ها را بگیرد ببرد گردش ٬ کلافه کردند مرا بس که نق زدند به جانم !!
۲) تا یک سنی دوست داری شریکت عاشقت باشد٬فقط قصد عاشقی داری .. از یک سنی به بعد فقط قصد ازدواج داری ٬ دیگر حوصله ی عشق و عاشقی هم نداری.. از یک سنی به بعد تر دیگر قصد ازدواج هم نداری فقط دوست داری بروی آن بالاها .. فک کنم من بین مرحله ی دوم و سوم دارم دست و پا میزنم !!!
۳) توی اورجانس نشسته م که پسرک رو می آورند برای تزریق آمپول!!حدودا ۶ ساله بنظر میرسد٬وقتی میخوابد روی تخت فقط دارم صداش رو لابلای گریه هاش میشنوم که میگوید "به مامانم بگید بیاد جلو ".. مادرش که جلوتر میرود٬میگوید " مامان ببخش پسر بدی برات بودم ٬ بوسم کن !".. طفلکم دارد برای یک آمپول وصیت میکند !!
۵) دخترک ۳ ساله ست ٬ خوابیده روی تخت که معاینه ش کنم٬تا نزدیک میروم میزند زیر گریه٬ دستهای خالیم رو به نشانه ی تسلیم بالا میبرم و میگویم " ببین ٬ هیچی توی دستهام نیست ٬ من کاملا بی خطر و بی سلاحم خیالت راحت " ٬ آرام میگیرد !!
۶) این روزها یک دستمال بسته ام دور چشمهای دلم تا هیچی نبیند ٬ نبیند گریه ی مادر کودک خوابیده روی تخت آی سیو رو ٬ نبیند اشک کودک توی بخش رو موقع خونگیری ٬ یا بچه های cp خوابیده توی بخش PICU رو که خودشان هم نمیدانند بین چه برزخی گیر کردند ٬ بعضی برخورد های دور از انصاف رو ٬ دوستی های فراموش شده رو ٬ موهای سفید توی آینه رو ٬ زوج های عاشق توی پارک رو.. کورمال کورمال راه برود بهتر است تا دیوانه کند مرا !!
۷) هی تو !!! میخواستم جول و پلاسم را جمع کنم و از این خانه بزنم به چاک چون گفته بودی وقتی این خطوط را میخوانی میرنجی ٬ یا حتی خواستی اگر در گیر این روزها شدیم ببندمش.. نشد ٬ هرچه کردم کنار نیامدم با کوباندن خانه ای که ۴ سال تمام روزهای عمرم لابلاش حک شده بود ٬ درست است خیلی کهنه و قدیمی تر از سابق و حتی تنهاست ٬ اما نشد !! بفهم لطفا !! بس کن اینهمه خودخواهی رو ٬ نخوانم ٬ اینجور نه تو عذاب میکشی نه من.. التماست میکنم.. اینجا خیلی قبلتر از تو وجود داشته برام !
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط بانوی برفی
|
با رزیدنت و فلو نشسته ایم گرم صحبت رشته ها و رزیدنتی و.. نمیدانم کجا ولی از یک زمانی به بعد سیستم آموزش پز.شکی ما انگار یک جای کارش میلنگد که خیلی ها شاکی هستیم.. طیفی وسیعی بین لذت یک پزشک قدیمی تا خستگی های بچه های هم دوره ی خودم.. برای همه که تعریف میکنم خودم هم خنده ام میگیرد که تصورم از پزشکی چه ها بوده و آنقدر متفاوت که همان روز اول دانشگاه روپوش سفیدم را خریده ام.. رزیدنتم هم میخندد وقتی از تفاوت تصورش میگوید با اطفال به عنوان یک رشته ی لوکس مطبی تا الان که پروسیجر های نسبتا دلدار میخواهد و میبیند.. و فلویی که معتقد است رشته های ماژور و پروسیجری کمتر بدرد جنس لطیف زن میخورد و مردانه تر است !!
خسته ام ٬ پلک هام که روی هم میرسد برمیگردم به ۶ سالگی ام٬وقتی تو راهروهای همین بیمارستان دنبال پدرم که آنروزها شرایطش شبیه این روزهای من بود٬میدوم... بوی الکل و اتاق معاینه.. آبسلانگ هایی که خوره ی ذهنم شده بود کی بستنی هاش رو خورده !!!
دلم کمی بچگی میخواهد.. کمی خواب.. کمی خودم !همین
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط بانوی برفی
|
اینجا از بس همه رو دکتر صدا میزنیم٬ میخواستم از تاکسی پیاده شم گفتم " آقای دکتر نگه دارید " !! هیچی دیگه ٬ آقای دکتر راننده تو رودربایستی نصف پولمو برگردوند !! این نشون میده شغل دوم ما چیه ؟!
رزیدنت سال یک جراحیمون یه خانوم دکتر بود ما هم راه به راه خانوم رو زبونمون بیشتر از خانوم دکتر نمیچرخید ٬ کشیک جراحی بودم و فلوی سال ۱ (که یه آقای دکتر بسی قد بلند و باریک بود)٬اومد سرک بکشه اوضاع از چه قراره ٬ رو به من گفت "سلام چه خبر ؟"٬سرگرم بودم شدید ٬اومدم سلام کنم گفتم " سلام خانوم دکتر !!" هیچی دیگه ٬تا آخر بخش به خونم تشنه بود !!
اسمش علی بود٬فقط ۳سال داشت٬با قندهای رندم بالا و اتفاقی باشک به DKA بستری شد،باهزار و یک حیله خوابوندیمش که نوار قلب بگیریمو بعدش من واسش سوند بذارم ،انقد اقا و با شخصیت بود حد نداشت،برای هرچیز کوچیکی تشکر میکرد،نوبت سوند که رسید تا چشمش به آمپول خورد شروع کرد گریه بازم با هزار و یک حیله با تمام دردی که داشت واسش سوندو گذاشتیمو اون وسط من هی میگفتم "خاله جون نفس عمیق بکش درد کمتر شه"،طفلک وسطای گریش کاملا گوش میکرد.. کار سوند که تموم شد داشت گریه میکرد اما باز برگشت گفت "مرسی خاله ،دستت درد نکنه ".. جمله ی آخرشو که گفت دوس داشتم برم تو افق محو شم !!!!
مهمون داشتیم دخترش کنکوری بود٬همچین در مدح و ثنای رشته ی مبارکم آه و ناله ها سرودم و تخریب شخصیتش کردم که فکر کنم مهمون جون دیگه طرف این رشته نیاد ٬الان دچار عذاب وجدان شدم٬رشته جان ببخش٬من فقط خواستم حقیقتو گفته باشم و هشدار داده باشم !! 
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط بانوی برفی
|
۱) آرام توی صندلی شاگرد فرو میروم و به حرفهایش فکر میکنم ٬ با اینکه از من کوچکتر است ٬ دارد نصیحتم میکند " انقدر به زندگی سخت نگیر ٬ هرچقدر بیشتر سخت بگیری سختتر میگذره ٬ تو زندگی فقط آرامش مهمه ٬ فقط کسی رو میخوای که بهت این آرامش رو تزریق کنه ٬ هدف من نیستم ٬ اما شاید یه روزی بفهمی دیر شده ٬ روزی که واقعا دیر باشه ".. حرف نمیزنم و فقط گوش میدهم و زل میزنم به امتداد خطوط سفید این اتوبان شلوغ.. یک وقتهایی آدم بدجور دلش لک میزند برای نصیحت ٬ حتی اگر از تو کوچکتر باشد.
۲)شماره ناشناس است٬ اس ام اس میدهد که "من تورو خوب میشناسم حتی تمام دورو وریاتم میشناسم ٫تو لعنتی با من کاری کردی که مجبور شدم از اون شهر لعنتی برای همیشه برم٬حالا هم نامزد کردم ولی بدون یکی هست که تورو خیلی دوس داره حتی بیشتر از من٬توشدی گل شازده کوچولوی یکی که خیلی از من و حتی تو سرتره٬من هم فقط بخاطر اون از عشقت دست کشیدم.. جواب میدهم "اشتباه گرفتید٬من شمارو نمیشناسم و حتی شما هم من رو".. جواب " تورو بهتر از خودت میشناسم٬تو دختره زشت کک مکی ۵۰ (!!) کیلوی پررو تمام زندگی منو بهم ریختی٬برو جلو آینه یه نگاه بخودت بنداز خانوم دکتر م "!!
۳)جلوی آینه ایستاده ام٬در جستجوی کک مک هایی که هیچوقت ندیدمشان!!بجاش تارهای سفید لابلای موهایم ریشخندم میکنند !!! کمی عقبتر می ایستم !! والد درونم روی دور میافتد "طفلک مریم ٬ چقدر وا رفته ای دختر ٬ دچار دهیدریشن شدید شده ای که چشمات انقد گود افتاده یا پیر شده ای؟!! یکم بخودت برس !! لباسهات بدجور زار میزنند ٬یکم بیشتر بگذره مچاله شده ای ها !! ".. والد درون است دیگر ٬ کاریش نمیشه کرد ٬ از این دلسوزی ها زیاد دارد !!!
۴)زبانم یکبند حرف میزند و درد دل میکند ٬کم نمی آورد ٬ لازم باشد چشمهام هم همراهی اش میکنند ٬ دارد گوش میدهد ٬ مدام تکرار میکنم "صداقت دارد ٬ صدافتی که توی چشمهاش هست هیچ چشمی ندارد ٬ اما ظلم کرد ٬ خودش هم میدونه ظالم بزرگیه " حرفهام که بند می آید میپرسد " چطور میگی صداقت داره در حالیکه به تو وعده ای میده تا تو فرصتت رو از دست بدی بعد که نوبت ادای وعدش شد خیلی راحت میزنه زیرش ؟! ".. زبانم بند آمده ٬ هیچ جوابی ندارم ٬ زل زده ام به آبنمای وسط حوض.
۵)از دوستان خیلی خیلی قدیمیست ٬ آقا بزرگ صداش میکنم ٬ هفته دیگر عروسی اش است ٬ زنگ زده دعوتم کند ٬ میخندم و میگم " دستت رو سر ما ".. میخنده و میگه " لگد به بخت خودت زدی ٬ وگرنه الان عروسی خودت بود "... خنده ام می ماسد.
۶)تمام شد.. من به عقد غم ها در آمدم.. خیلی دیر امدی..!!
*** روزهای خیلی خیلی دور.. دوستانی داشتم که بدجور دلم براشون تنگ شده ٬ برای فریده و شیرین بازیاش.. برای ۲۴ که هر وقت پستهای دپرس شده م رو میخوند با کف دست همچین میزد پشت گردن وبلاگم و نصیحت میکرد که برایی مدتی جمع و جور میکردم خودمو.. کاش میدونستن چقد دلم یادشون میکنه.. هرجا هستن امیدوارم شاد و خوشبخت باشن 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط بانوی برفی
|
* یک وقتایی مثل الان دوست دارم بنشینم وسط دنیا ٬ زانوهامو بغل کنم٬ سر بذارم روشون ٬ بعد تمام آدمای دنیا دورم دست تو دست هم حلقه ببافند و بخوانند " دختره تنها نشسته.. گریه میکنه.. زاری میکنه... " به یاد بچگی ها !!! کار از مرغان آسمان هم گذشته ٬ آدمهای دنیا هم بحالم گریه میکنند .
* این روزهایم به تظاهر میگذرد.. تظاهر به بیتفاوتی.. به بی خیالی.. به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست اما... چه سخت میکاهد از جانم این " نمایش "!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط بانوی برفی
|
راستش این روزها بیشتر از همه به این موضوع فکر میکنم ٬ به اینکه ما خودمون هم دقیقا نمیدونیم چی میخوایم.. همه با همیم٬با هم دوست میشیم٬با هم بیرون میریم٬باهم عاشق میشیم (یعنی به اصطلاح تصور ذهن سادمون!!) و بعد سر یزنگاه هم کم میاریم هم از هم دور میشیم هم لازم باشه با هم دشمن میشیم !!!
میدونی ؟!! من اینروزها مدام از خودم میپرسم ( هی " من جان " بالاخره تو از جون خودت چی میخوای ؟) ٬ با اینکه تو تنهاییام دارم خیلی راحت و بهتر از قبل جلو میرم و باهم حسابی اخت شدیم اما خب یه وقتایی با همین تنهایی هم دشمنیم میگیره !! یه وقتایی عجیب دوست دارم برگردم به همون ۱۷-۱۸ سالگیم ٬ دوس دارم جوونی کنم ٬ تو نمیتونی تصور کنی چقدر غصم میشه وقتی ... بگذریم !!
روزهای کشیک و تنهایی و دوباره تنهایی ٬ مدام فیلم زندگی ۶ سالم رو یکی تو ذهنم بارها پلی میکنه ٬ انگار لذت میبره از اینکه مدام بهم بگه اگر این اشتباه نبود اگر اون ادم اشتباهی نبود اگر اشتباه از تو نبود... لعنت به تمام این اشتباهاتی که هیچوقت با هیچ غلط گیری پاک نمیشن.. لعنت به لحظه ای که وقتی برمیگردی پشت سرت رو نگاه میکنی گریه ت میگیره ٬ انگار عمرتو باخته باشی !!! حالا هرچقدر هم که دوست داری بشین تو پارک و به اب و ادمها و درختها چشم بدوز و انتظار بکش !! انتظار معجزه ای که انگار همیشه برات زیادی بوده وگرنه حتما اتفاق می افتاد... هی " من " جان ٬ فقط یه چیز ؟!! حتی اگه مجبور شدی بغضتو قورت بدی یا حتی اگه دوست داشتی زل بزنی تو صورت خدا و داد بزنی که " خدایا تو در قبال من مسئول بودی وگرنه خلقم نمیکردی پس این چه وضع زندگیه ؟ " یا ... بعدش یادت نره فقط یه لحظه یاد بچه های مریض اینجا بیافتی !! مطمئنم اون وقت خودت به غلط کردن میافتی و فقط میگی " خدایا شکرت ٬ مطمئنم تنهایی من هم حکمتی داره " .. خدایاااا شکرت بخاطر سلامتی ٬ همین 
* گاهی احساس میکنم بدجور روی دست خدا مانده ام ! خودش هم نمیداند با من چه کند !!
*باور نمیکنم خالق نظم دانه های انار ٬ زندگی مرا ٬ بی نظم چیده باشد..
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط بانوی برفی
|
رزیدنت ماست ٫ آنهم بعد از ۱۷ سال طبابت در سمت یک پزشک عمومی ساده ٬ با دوتا بچه ! با همسر پزشک ٬ ک به قول خودش ادامه تحصیلش یک جورایی حیثیتی و اثبات خودش بود !!
- من و دوستم معتقدیم همسر پزشک از نظر درک همدیگه خیلی بهتر است
- دوست دیگرم معتقده بین پسر های پزشک هر ۱۰۰ سال یک مورد جهش یافته مرغوب (باعذر از همکاران عزیز) پیدا میشه
- رزیدنتمون با اینکه همسر خودش پزشکه معتقده شاید همسر مهندس مناسبتر باشه
- دوست دیگرم ۳ نمونه زنده و واقعی از همسران مهندسی که خانومهاشون رو رسما داغون کردن گزارش میده
نتیجه بحث از نظر رزیدنت --- نه میشه به مهندس ازدواج کرد نه به پزشک نه اصلا میشه ازدواج کرد نه ازدواج نکرد... ما همه به پوچی رسیدیم و خبر نداریم !
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط بانوی برفی
|
روبروم نشسته بود و داشت سه تار زدنم رو نگاه میکرد و بامهربونی جاهایی که ایراد داشتم حرکات دست و ریتمم رو اصلاح میکرد.. مهربون بود و باهاش داشت حسابی بهم خوش میگذشت ، از کشیک بد دیشب براش تعریف میکردم و اون هم گوش میداد بعد نوبت اون بود که از کشیک سنگینش بگه.. من از مریضم گفتم که بهم میگه آبجی و اون از کیس جالبش.. تو یه باغ خرم کلی قدم زدیم خیلی قشنگتر از پارک لاله یا ملت ، از برنامه هامون گفتیم از برنامه هایی که بزودی تحقق پیدا میکرد... اون هم مثه من عاشق خوندن کتابای غیر درسی و اثرای نویسنده های بزرگ بود.. باورم نمیشد همه چی اینقدر واقعی باشه.. تا اینکه از خواب پریدم !!!!
بعضی حرفها را نباید زد.. بعضی حرفها را نباید خورد.. بیچاره دل ، چه میکشد میان این زد و خورد !
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط بانوی برفی
|
ظهر اکثر روزهای هفته٬ پارک لاله٬ پاتق همیشگی ام !! این روزهای تنهایی عاشق اینم که بنشینم نیکمت رو بروی آبنما و دو نفره های دوست داشتنی را تماشا کنم و داستان زندگیشان را حدس بزنم !!! مثلا آن دوتا که درست روبروی من نشسته اند روی نیکمت و پسرک مدام حرف میزند و دخترک ریسه میرود از خنده !!! آنطرف تر آقای سر تاس که دست توی دست دختر تقریبا هم قد خودش دارد راه میرود و از برنامه ی تحقیقاتی اش میگوید.. دوست دارم نور بشوم بروم توی چشمهای دختر تا ببینم این مرد در نگاهش چگونه معنی میشود.. یا کمی دورتر از من روی نیمکت همسایه مردی که زل زده به آسمان و هر از گاهی گوشی اش را چک میکند... شاید دارد به وسعت سطح نامتناهی زمین فکر میکند و حجم تنهایی خودش را میسنجد !!! در شعاع شمال غربی ام پسری که نشسته روی لبه ی آبنما و دارد برای دختر مقابلش که پشت به من نشسته چیزی تعریف میکند٬خوش بحالشان٬از کجا می آورند این همه حرف ؟! راستش همیشه علامت سوال بزرگی برایم بوده آدمهایی که هیچوقت حرفهاشان تمام نمیشود !! برای اینکه کمتر حسودی ام شود دست تنهایی خودم را میگیرم بلندش میکنم و درحالیکه کریس دبرگ را برایش گذاشته ام میبرمش بقیه ی قسمتهای پارک را نشانش میدهم و قول میگیرم اگر بچه ی خوبی باشد و بهانه نگیرد یک تاب بازی اساسی سوارش کنم :)
* به آینده بگویید نیاید ٬ حال من آینده ای که انتظارش را داشتم نیست ٬ یک جای کار میلنگد !
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط بانوی برفی
|
اینروز ها انقدر خسته از کشیک و بیمارستانم که حساب کتابش از دستم در رفته... و دقیقا همین روزهاس که معتقد شدم به این موضوع که فقط یه همسر پزشک قادر به درکمه!!! عجب موجودات عجیبی هستیم ما ادمها... به موازات افزایش سن عقیدمونم گاهی کن فیکون میشه....
کلاس سه تار رو دوباره شروع کردم ... ساعات خوبیه جداشدن از درگیری های این دنیا
دنیای عجیبیه ... شما که بیرون از این بیمارستانید و کشیک نیستید..باشماهام!!!از این هوا حسابی لزت ببرید.. حیفید...
خدایا یه بار دیگه از اون معجزه های خیلی خاصتو در حقم بکن.بدجور بهش نیاز دارم.. در جریان هستی که؟؟؟ ;) :**
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط بانوی برفی
|